آلاچیق ما

سلام نازدونه بانو هستم اینجا از زندگی مشترکم می نویسم

سلام نماز روزه هاتون قبول این شونصد تا عیدی هم که گذشته و من ننوشتم مبارک !

خوبم یعنی الان خوبم دو ماهی مریض بودم در حد خانمان برانداز چن روزش هم بیمارستان بودم که داشتن می کشتنم جاتون خالی نباشه ولی زنده موندم مثل همیشه چشمک البته تو این مدت همش هم سختی نبود عمه شدم دوباره زن دایی شدم مسافرت رفتم اما همه این اتفاقای خوب و بد در حالی افتاد که من خودم نبودم یعنی یه جوری بودم چه جوریش رو نمی دونم چه طور توضیح بدم اما فکر می کنم یه فصل از کتاب زندگیم تموم شده و من الان تو صفحه سفید قبل از فصل جدید گیر کردم فکر کردن به صفحه هایی که گذشته و خیال بافی درمورد صفحات آینده راضی تر نگهم میداره تا اینکه به این روزا فکر کنم یه حس عجیب و شدید دارم هر لحظه که بهش فکر می کنم یه بغض گنده میاد راه گلوم رو می بنده بدون اینکه حواسش باشه تو مهمونیم تو مرکز خریدم یا آشپزخونه دونه های اشک روی گونه ام سر می خورن و گریه و گریه! خوب می دونید این احساسی که دارم این نیازی که با تک تک سلولای بدنم حسش می کنم انقدر شیرین و خواستنیه که نمی تونم با یه فکر بهتر یا جذاب تر فراموشش کنم می دونم گیجتون کردم ببخشید راستش به یه مرحله ای از زندگیم رسیدم که نه ادامه تحصیل برام جذابیت داره نه کار کردن نه هیچ چیز دیگه همه وجودم پر شده از حس خوبه خواستن درست مثل پنج سال پیش این روزا که همه وجودم پر بود از حس خواستن مجید اما جنس این خواستن با تموم حسایی که تا حالا داشتم فرق می کنه خیلی لطیف تر و زنونه تر از هر حسه دیگه ای تو زندگیمه این روزا عجیب دلم یه کوچولوی جوراب صورتیه ناز و دوست داشتنی می خواد که همه وجودش وابسته به من باشه که حضورش جزء لاینفک بودن من باشه یه حس خوب و دوست داشتنی که تا حالا تجربه نکرده بودم اما خوب می دونم که نمیشه می دونم که من نمی تونم اصلا حال و روز این روزام رو دوست ندارم واسه همین دیگه هیچی ننوشتم تا وقتی از صفحات سفید کتاب زندگیم خارج نشم اینجا رو آپ نمی کنم

خیلی دوستون دارم به یاد تک تک تون هستم گیتی مینا سمانه جونم لیلا نسیم سانیای دوست داشتنی خودم و همه دوستای گلم برام دعا می کنید مگه نه؟

پ.ن: بچه ها هر کدوم توی فی .ص بو. ک هستین آدرستون رو بدین که دوستی مون ادامه پیدا کنه سمانه جونی عضو هستی عزیزم؟

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط ناز دونه | () یادگاری|

روی زمین نشستم کنارش داره رویه مبل ها روکه تازه شستم می کشه بهش نگاه می کنم اما فکرم یه جای دیگه اس هی با خودم می گم سه سال شد بعد می گم نه بابا دو سال شد اشتباه می کنم باز می شمارم می بینم نه بابا واقعی سه سال شده!  رویه یکی از کوسن ها رو داره درمیاره صدام میزنه نازی این اسفنجش پاره شده داره ابراش میریزه بیا درستش کن سریع از تو اتاق خواب نخ و  سوزن  میارم و شروع می کنم به کوک زدن یادم به رو تشکی تخت می افته که پاره پوره شده می خندم و می گم مجید درزای زندگیمون باز شده ! یه کم فکر می کنه و می خنده منم نخ و سوزن رو ول می کنم و بلند بلند می خندم بعد با خودم می گم یعنی زندگی ما انقدر طولانی شده ...؟ یعنی دیگه همه وسائل ما نو و آک بند نیس یعنی یه جاهاییش داره خراب می شه بعد دلم خوشحال خوشحال می شه که از زندگی ما سه سال گشته و ما هنوزم مثل روزای اول برای خونه اومدن ذوق و شوق داریم و تک تک لحظه های با هم بودنمون رو دوست داریم بعد چشمام رو می بندم و از ته دل می گم خدایااااااااااااااااااااااااااا مرسی به خاطر مجید

به همین زودی با هم بودنمون سه ساله شد مبارکه

نوشته شده در جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط ناز دونه | () یادگاری|

دلم می خواد عید باشه هوا ابری باشه یه بارون حسابی از دیشب تا حالا همه درختهای جوونه زده رو سیراب کرده باشه هنوزم نم نم بارون بیاد من لباس ورزشی سفید صورتی محبوبم رو که احتمالا همین چن روز پیش خریدم رو بپوشم کفشای ورزشی سفیدم رو که دو تا خط ناز طوسی و صورتی از یک دستی درش آورده رو از توی جعبه در بیارم بوی نویی کفشها بخوره تو صورتم دست بکشم روشون و با خودم بگم هنوزم مثل بچگی عاشق کفش اسپرتم و هی از خودم تشکر کنم که کفش به این قشنگی پیدا کردم برم تو آشپزخونه و مامان رو ببوسم و بگم من رفتم پارک ملت مامان اخماش رو بکنه توی هم و بگه کجا؟ عمه ات اینا تو راهن دارن میان اینجا منم بگم حاضر نیستم این هوای ملس رو به خاطر هیچ کس از دست بدم سر راه برم دنبال یه دوست قدیمی از دور که پیداش می شه صدای خنده من همه کوچه رو پر کنه داد بزنم بگم اون چیه دستت چه جوری دلت اومد چتر بیاری تو هوای به این باحالی اونم بخنده و بگه بارون که شدید شد زیر چترم حق نداری بیای یه عالمه کل کل کنیم و هی بخندیم با هم بریم پارک کلی پیاده روی کنیم کلی حرف بزنیم از اون حرفای بی سروته دخترونه که تمومی نداره از اونا که از پرسیدن آدرس آرایشگاه شروع می شه و به حرفای مگو عاشقانه تموم هی نقشه بکشیم و با هیجان به نقشه مون پروبال بدیم هوای پارک انقدر تمیز باشه که با تموم وجود نفس عمیق بکشیم و بازم از این همه بوی خوب خاک بارون زده سیر نشیم کنار استخر بزرگ پارک بریم و یه مدت بدون اینکه حرفی بزنیم به مرغابی های با مزه خیره بشیم و هر کدوم تو افکار خودمون غرق بشیم دوباره راه بیافتیم از بین درختاهایی که تک و توک شکوفه زدن بگذریم بوی پیپ با تمباکو کاپتان بلک از لابه لای درختا به دماغمون بخوره و من بخندم و بگم من عاشق این بو ام بعد به دوستم بگم بالاخره یه روز من پیپ می خرم تو حال و هوای خودمون باشیم که موبایلم زنگ بخوره با همون آهنگ محبوب همیشگی که مخصوص مجید جواب بدم و بعد از حال و احوال بگم کجایی؟ بگه یه جای نزدیک بگم کجا مثلا؟ بگه مثلا پشت سرت برگردم و ببینم درست پشت سرم ایستاده از خوشحالی جیغ بکشم و قلبم تند تند شروع کنه به طپیدن آخه ما هنوز نامزدیم کلی از این حسن تصادف خوشحال بشم دوستم با ما خداحافظی کنه و من بمونم و مجید و یک روز بهاری کم کم به طرف کافی شاپ وسط پارک بریم بارون لباس ورزشی مجید رو یه کم خیس کرده باشه و بوی ادکلن دارک ی که والنتاین خودم بهش دادم حسابی دراومده باشه و هی دل من رو گرم تر عاشق تر بکنه همین طور که داریم با هم حرف میزنیم به ساختمان نچندان لوکس اما پرخاطره کافی شاپ برسیم دو تا چای سفارش بدیم و یه بشقاب گنده سیب زمینی سرخ شده هی بخوریم و حرف بزنیم و بخندیم به هیچی هیچی به جز همدیگه فکر نکنیم مامانم حتما تا حالا نگران شده به گوشیم زنگ بزنه و من بگم دارم میام به طرف در پارک راه بیافتیم و من برای بار صدم از مجید بپرسم نظرش درباره کفش و لباسی که تازه خریدم چیه مجید هم مثل همیشه سر به سرم بگذاره و بگه می دونی خیلی معمولیه هر چی فکر کردم حتی توی خیال نتونستم راضی بشم مجید بره خونه خودشون و من هم خونه خودمون دلم نیومد ادامه این روز زیبا بدون اون سپری بشه...

و این روز بدون دغدغه بهاری تا ابد توی ذهن من جریان داره 

 زندگی هرچه قدر هم سخت بشه بازم من خیلی خوشحالم از اینکه ما کنار هم هستیم و یه خونه مشترک داریم

عزیزم ممنونم که هستیماچ

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط ناز دونه | () یادگاری|

یادم میاد یه بار وقتی بچه بودم صحبت خراب کردنش به گوشم رسید خیلی دلم گرفت رفتم توی اتاقم کلید پریزهای اتاقم رو نوازش می کردم و می گفتم چه طوری از شما جدا بشم! اون روز خیلی گریه کردم اما کسی متوجه نشد همین طور اون حرف هم عملی..
هر وقت به خونه مامان فکر می کنم تصویر اون روز رو خیلی واضح و نزدیک می بینم از اون روز بیست سال گذشته به اندازه این بیست سال من به تک تک آجرهای این خونه انس گرفتم حرفش از چند ماه قبل پیش اومد بین خانواده من راضی بودم یعنی همه راضی بودن چی بهتر از اینکه دیگه فاصله ای بین خونه ما و مامان نباشه جز چند تا پله اما تنها که می شم تصویر اون روز و همه خاطرات کودکی و نوجوونیم میاد توی ذهنم و یه بغض گنده اندازه پرتقال گلوم رو می گیره

خوب می دونید من توی این خونه به دنیا اومدم راه رفتن یاد گرفتم حرف زدن نوشتن خوندن منتظر بابا شدم تا از سرکار برگرده و دختر لوس یکی یک دونه اش رو بغل کنه و بندازه هوا ظهرای تابستون با مامان رفتم توی حوض آبتنی و کلی ریز ریز خندیدم مگه می شه اون تاب محکم و خوبی که بابا برای من و داداشی توی پارکینگ بسته بود رو فراموش کنم تا چند سال پیش هنوز جای کفشای کوچولو من روی سقف پارکینگ جا مونده بود ...اون همه ماشین بازی با اون پیکان نخودی رنگ خاله بازی های من و داداشی ظهرای تابستون تو اون پارکینگ خنک اتاق نازنینم با اینکه ترکش کردم هنوزم دلم که می گیره هوای اونجا رو می کنم تو همون اتاق من بچگی کردم درس خوندم خندیدم گریه کردم ترسیدم یواشکی کتاب خوندم بیدار موندم یه چیزی رو مخفی کردم تب کردم دلم گرفته عاشق شدم خانم شدم مگه می شه ازش دل بکنم؟!
توهمین خونه خاستگاری عمه بود جشن دیپلم گرفتن داداشیا افطار ماه رمضونا سربازی رفتن داداشیا مهمونی برگشتنشون قبولی دانشگاه خاستگاری من چه طوری دل بکنم از اتاقی که سفره عقد من و شوملی رو تو دلش جا داده بود
همه روزای تلخ و شیرین زندگی من تو این خونه گذشته اون روزی که خبر قبولی دانشگاهم رو شنیدم تو همین اشپزخونه نشسته بودم اون روزایی که مامان تو بیمارستان بود اون روزایی که مامانجون چشماش هنوز سو داشت و میومد خونه ما و کلی بهمون خوش می گذشت صدای خنده های باباجون بارها و بارها تو این خونه پیچیده و من از شنیندنش غرق لذت شدم صدایی که تا ابد قراره شنیده نشه...
این خونه برای من فقط یک خونه نیست یه صندوقچه بزرگه که توش پر از 24 سال و شیش ماه یا 294 ماه یا8823 روز زندگی با گذشت اینهمه روز و داشتن این همه خاطره به من حق میدین دلم از تخریب خونه کودکیم خیلی گرفته باشه؟ 
 

نوشته شده در یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط ناز دونه | () یادگاری|


Design By : Night Skin