آلاچیق ما

سلاااااااااااااااام خوبین دوستای نازم![]()
این روزا یه احساس جدیدی رو دارم تجربه می کنم اجازه بدین یه کم قبل تر از اول اولش شروع کنم
اون قدیما گاهی که مامان بابام با هم دعواشون می شد من هر جا که بودم خودم و می رسوندم بهشون بعدم گوشام و می گرفتم و گریه می کردم!
حالا فکر نکنین اونا در حال کتک کاری بودن نه فقط یه جر و بحث که حالا می فهمم خیلی ساده و معمولی بوده همین که مامان بابام من و می دیدن بابام سریع بغلم می کرد و می گفت بابا چرا ناراحت می شی ما فقط داریم با هم حرف می زنیم فقط صدامون یه کم بلند شده کلی هم از من معذرت می خواستن و دعوای خودشون یادشون می رفت و من و اروم می کردن ! اصولن من یه آدمی هستم که فوق العاده از دعوا می ترسم اگه دو نفر یه طرف دیگه خیابون دعواشون شده باشه من دست شوملی رو محکم می گیرم و التماس می کنم زود از اونجا دور شیم یا اگه یکی بپیچه جلو ماشین مون و شوملی یه بوق کش دار بزنه من اون کنار سکته کردم از ترررس!
خوب ادمی که این همه ترسو می باشه معلومه اگه خودش با شوملیش دعواش بشه چه حالی پیدا می کنه دفعه اولی که دعومون شد کارم به بیمارستان و اکسیژن و این حرفا رسید البت کلن ما خیلی دعوا نمی کنیم با هم ولی اگه یه ذره هم بحثمون بشه من فکر می کنم همه چی تموم شد و اون هیش وخ با من آشتی نمی کنه خوب تا همین دو شب پیشم همین حس رو داشتم اما ...
حالا اصل مطلب
... وقتی شوملی از اتاق خواب اومد به طرفم با اینکه قبلش چیزی پیش نیومده بود از چشاش خوندم که باز مسئله همیشگی رو می خواد مطرح کنه
خوب بعد از اون حرف سریال تکراری جر و بحث ما شروع شد جالبیش این بود که من اصلن احساس بدی نداشتم قبل از اینکه شوملی هر حرفی رو بزنه من حدس می زدم نمی دونم چرا اما یه احساس خوبی بهم دست داد اصلن به دعوا فکر نمی کردم همش احساس خوبی از این داشتم که نسبت به چن وخ پیش من چه قدر شوملی رو بیشتر می شناسم یه حس خوب نزدیک بودن بهم دست داد انگار می تونم روحش رو لمس کنم جالبه که آدم بتونه روح یکی دیگه رو لمس کنه و همه چیز و از چشای طرف بخونه تا حالا این احساس رو داشتین؟!
دیگر نوشت: ما یه مسافرت گردشی درمانی می خوایم بریم
که از فردا شب شروع می شه یه کم دعا کنید کار به جاهای باریک نکشه همیشه قبل از این سفر کلی وصیت و اینا می کنم اما این بار حسش نیس فقط می گم راه مرا ادامه دهید ...
ایشالا اگه برگشتم میام تعریف می کنم دوستون دارم اندازه یه دنیا ![]()
سلام دوستان خوبین؟
من اومدم که بازی رو که دوردونه جون بهم دستور داده بود رو انجام بدم و اطاعت امر کنم
خوب موضوع بازی اینه که 5 تا کاری که همیشه دلم می خواسته انجام بدم رو بگم راستش همیشه از محدود شدن متنفرم واسه همین شماره نمی زنم می نویسم الان نمی دونم از 5 تا بیشتر می شه یا کمتر؟!
همیشه دلم می خواسته درسم رو تا جایی که می تونم ادامه بدم اما پس از گرفتن لیسانس علیه سلام شدیدن پشت مبارکم باد خورده و حس درس خوندن رو هم ندارم البت در این مسئله پاره ای از مسائل مالی نیز مطرح می باشد که در جریان هستین دیگه...![]()
همیشه می خواستم بنده خوبی برای خدا باشم بعدم دختر خوبی برای مامان بابام یکی دو سالی هم هس که می خوام زن خوبی واسه شوملی باشم که البته موفق نشدم هیش کدومش باشم![]()
دلم یه عالمه پول هم می خواد می دونی کلی از چیزایی که می خوام اگه پول داشتم ردیف می شد مثلن در اولین اقدام یه هایپر مارکت شیک می ساختم و پر از وسائل لوکس می کردمش بعد هر روز می رفتم خرید می دونی اگه مال خود ادم باشه بیشتر کیف می ده ! یه خوابگاه کودکان بی سرپرست هم می زدم و کلی به بچه ها محبت می کردم کلی سرم گرم می شد یه وان هم می خریدم![]()
فعلن همینا یادم میاد امید که مقبول افتد دوردونه خاتون بانو هر کسی هم دوس داره این بازی رو انجام بده چون کلن وب من 5 تا خواننده داره ![]()
...................................................................................................................
من عاشق دوران کودکیم هستم یه وقتایی که حالم بد باشه به اون موقع ها و خاطرات شیرینم که فکر می کنم غرق لذت می شم
تصمیم گرفتم گاهی یکی از خاطره هام رو بنویسم شاید بعضیاشون یک خط هم نشن اما یاداوریشون یه دنیا ارزش داره من و شوملی خیلی در مورد کوشولویی هامون با هم حرف می زنیم اون از ماشیناش می گه منم از عروسکام
شما هم گاهی یاد دوران کودکی تون بکنید شادی و لذتی که به آدم می ده وصف نشدنیه از همین الان هم شروع می کنم![]()
یادم میاد 5 سالم بود
یه همسایه داشتیم که دو تا دختر داشت البته فامیل هم بودیم اسم دختر بزرگشون هما بود من زبونم نمی چرخید بهش می گفتم "هوما"
یه دختر دیگه شون هم هم سن خودم بود و اسمش سیما بود یه بعد از ظهر جمعه با عجله رفتم در خونه شون در زدم و گفتم سیما بیاد خونه مون و با هم خاله بازی کنیم خلاصه با کلی خواهش و تمنا اجازه ش رو گرفتم و اومد اما به محض اینکه وسائلمون رو چیدیم من دراز کشیدم و خوابیدم دقیقن اون لحظه یادم میاد که از شدت خواب نمی تونستم چشم رو باز نگه دارم جاتون خالی تا نزدیک غروب خواب بودم
وقتی بیدار شدم به مامانم گفتم سیما رفت؟ من می خواستم باهاش بازی کنم مامانم گفت وقتی خوابیدی اون چندتا بشقاب رو به هم زد
که بیدار شی ولی دید بیدار نمی شی رفت خونه شون ...![]()
وقتی یادم میاد خیلی خندم می گیره هنوزم نفهمیدم من که اون همه خوابم می یومده چرا با عجله رفتم سیما رو کشون کشون اوردم خونه مون بعدم باهاش بازی نکردم و خوابیدم تازشم خیلی هم از دستش ناراحت شدم که چرا صبر نکرده بود بیدار شم!![]()
اگه شما هم دوست داشتین خوشحال می شم خاطرات کودکی تون رو بخونم![]()

